|
رساله های پولس رسول به |
خدا را نمی توان فریب داد
در ضمن ، شخصی نیز بود به نام حنانیا با همسرش سفیره. او زمینی را فروخت ،2- ولی فقط قسمتی از پول آن را آورد و ادعا کرد تمام قیمت زمین را آورده است. زن او نیز از حیله او باخبر بود. 3- پطرس گفت : حنانیا ، شیطان قلب تو را از طمع پر کرده است . وقتی گفتی این تمام قیمت زمین است ، در واقع به روح القدس دروغ گفتی . 4- زمین مال خودت بود که بفروشی یا نفروشی . بعد از فروش هم دست خودت بود که چقدر بدهی یا ندهی . چرا این کار را کردی ؟ تو به ما دروغ نگفتی ، بلکه به خدا دروغ گفتی. 5- بمحض اینکه حنانیا این سخن را شنید ، برزمین افتاد و جابجا مرد ! همه وحشت کردند ! 6- پس جوانان آمدند ، او را کفن پیچیدند و به خاک سپردند. 7- تقریباَ سه ساعت بعد ، همسر او بی خبر از مرگ شوهرش آمد. 8- پطرس از او پرسید : آیا شما زمینتان را به همین قیمت فروختید؟ گفت : بلی ، به همین قیمت. 9- پطرس گفت : تو و شوهرت چطور جرأت کردید چنین کار وحشتناکی بکنید ؟ چرا باهم همدست شدید تا روح خدا را امتحان کنید ؟ آیا می خواستید بدانید که او از آنچه می کنید باخبر است یا نه ؟ جوانانی که شوهرت را بردند و به خاک سپردند ، تازه برگشته اند. پس تو را نیز خواهند برد. 10- بلافاصله آن زن نیز بر زمین افتاد . وقتی جوانان رسیدند ، دیدند که او هم مرده است. پس جنازه او را نیز بردند و در کنار شوهرش به خاک سپردند. 11- در نتیجه ، ترس عظیمی کلیسا و تمام کسانی را که این واقعه را می شنیدند فرا گرفت.12،13،14 از آن پس ، سایر ایمانداران ، دیگر جرأت نمی کردند به رسولان نزدیک شوند ، ولی احترام زیادی برای ایشان قائل بودند و مردان و زنان ایماندار دسته دسته به خداوند روی می آوردند. در ضمن ، رسولان بطور مرتب برای دعا در خانه خدا ، در قسمتی بنام ایوان سلیمان جمع می شدند. ایشان در میان مردم ، معجزات زیاد و حیرت آوری می کردند ، 15- تا جایی که مردم بیماران خود را بر روی تخت و تشک به کوچه ها می آوردند تا وقتی پطرس از آنجا رد می شود ، اقلاً سایه او بر بعضی از ایشان بیفتد ! 16- مردم حتی از اطراف اورشلیم می آمدند و دیوانه ها و بیماران خود را می آوردند و همه شفا می یافتند. 17 پس کاهنان اعظم و بستگان و دوستان او از فرقه صدوقی ها ، از حسد به جوش آمدند ، 18- و رسولان را گرفتند و زندانی کردند. 19 ولی همان شب فرشته خداوند آمده ، درهای زندان را باز کرد و آنان را بیرون آورد و به ایشان گفت : به خانه خدا بروید و باز در باره این راه حیات موعظه کنید ! 21 پس صبح زود به خانه خدا رفتند و مشغول موعظه شدند ! کاهن اعظم و دارو دسته او نیز به خانه خدا آمدند و از تمام اعضای شورای یهود و روسا دعوت کردند تا جلسه ای تشکیل دهند.
چند نفر را نیز فرستادند تا رسولان را از زندان بیاورند و محاکمه کنند . 22 اما وقتی ماموران به زندان رفتند ، کسی را در آنجا نیافتند. پس بازگشتند و گزارش داده ، گفتند : 23 درهای زندان کاملاً قفل بود ، نگهبانها نیز کنار در نگهبانی می دادند. اما وقتی درها را باز کردیم ، کسی داخل زندان نبود ! 24 فرمانده نگهبانان و کاهنان اعظم از این خبر گیج و مبهوت شدند و از خود می پرسیدند که این ماجرا آخرش به کجا خواهد کشید ! 25 در همین وقت یک نفر خبر آورد و گفت : اشخاصی که شما زندانی کرده بودید ، در خانه خدا برای مردم موعظه می کنند ! 26،27 فرمانده نگهبانان با افراد خود رفت و ایشان را با احترام به جلسه شورا آورد ، چون می ترسید که اگر به زور متوسل شود ، مردم ایشان را بکشند. 28 کاهن اعظم به ایشان گفت : مگر ما به شما نگفتیم که دیگر در باره عیسی موعظه نکنید ؟ اما شما بر خلاف دستور ما ، تمام شهر اورشلیم را با سخنان خود پرکرده اید و می خواهید خون این مرد را به گردن ما بیندازید ! 29 پطرس و رسولان جواب دادند : ما دستور خدا را اطاعت می کنیم ، نه دستور انسان را. 30 شما عیسی را بر روی صلیب کشتید ، اما خدای اجداد ما او را زنده کرد ،31 و با قدرت خود ، او را سر افراز فرمود تا پادشاه و نجات دهنده باشد و قوم اسرائیل فرصت داشته باشند که توبه کنند و گناهانشان بخشیده شود. 32 حال ، ما رسولان ، شاهد این واقعه هستیم و روح القدس نیز شاهد است ، همان روح پاک که خدا او را به مطیعان خود عطا می کند. 33 اعضای شورا از جواب رسولان به خشم آمدند و تصمیم گرفتند که ایشان را نیز بکشند. 34 اما یکی از اعضای شورا به نام غمالائیل ، از فرقه فریسیان ، که هم در مسائل دینی خبره بود و هم در نظر مردم محترم ، برخاست و خواهش کرد که رسولان را چند لحظه بیرون ببرند. 35 سپس به همکاران خود گفت : ای سران قوم اسرائیل ، مواظب باشید چه تصمیمی در باره این اشخاص می گیرید. 36 چندی پیش ، شخصی به نام تئودا که وانمود می کرد شخص بزرگی است ، نزدیک به چهارصد نفر را با خود همدست ساخت . او کشته شد و دارو دسته اش نیز بی سرو صدا تارو مار شدند. 27 پس از او ، در زمان سرشماری ، شخصی دیگر به نام یهودای جلیلی برخاست و عده ای مرید پیدا کرد. ولی او نیز کشته شد و مریدانش پراکنده شدند. 38 پس به نظر من کاری به کار این اشخاص نداشته باشید . اگر آنچه می گویند و می کنند از خودشان است ، طولی نمی کشد که خودبخود از بین خواهد رفت . 39 اما اگر از جانب خداست ، نمی توانید جلوی آن را بگیرید . مواظب باشید مبادا با خدا در افتاده باشید. 40- اعضای شورا نصیحت او را قبول کردند ، و رسولان را آورده ، شلاق زدند و گفتند که در باره عیسی با کسی سخن نگویند. سپس ایشان را آزاد کردند. 41 رسولان از آنجا بیرون آمدند و شاد بودند که خدا ایشان را شایسته دانست که بخاطر اسم او رنج بکشند و بی احترامی ببینند . 42 از آن پس هر روز در خانه ها کلام خدا را تعلیم می دادند و در خانه خدا وعظ می کردند که عیسی همان مسیح است.
نگارش کتاب مقدس انجیل بر روی شبکه جهانی : توسط اندرو از توکیو
2005