Home


انجیل متی

انجیل مرقس

انجیل لوقا

انجیل یوحنّا

کتاب اعمال رسولان

رساله های پولس رسول به

رومیان

قرنتیان اول

قرنتیان دوم

غلاطیان

افسسیان

فیلیپیان

کولسیان

تسالونیکیان اول

تسالونیکیان دوم

تیموتاوس اول

تیموتاوس دوم

تیطس

فلیمون

رساله به عبرانیان

رساله یعغوب

رساله اول پطرس

رساله دوم پطرس

رساله اول یوحنّا

رساله دوم یوحنّا

رساله سوم یوحنّا

رساله یهودا

مکاشفه یوحنّا

 

صفحه اول

پولس ، دشمن مسیح ، پیرو مسیح می شود

و اما پولس که از تهدید و کشتار پیروان مسیح هیچ کوتاهی نمی کرد ، نزد کاهن اعظم اورشلیم رفت و از او معرفی نامه هایی خطاب به کنیسه ها و عبادتگاه های دمشق ، پایتخت سوریه خواست تا ایشان را با او در امر دستگیری پیروان عیسی ، چه مرد و چه زن ، همکاری کنند و او بتواند ایشان را دست بسته به اورشلیم بیاورد. 3 پس او رهسپار شد . در راه ، در نزدیکی دمشق ، ناگهان نوری خیره کننده از آسمان گرداگرد پولس تابید ، 4 بطوری که بر زمین افتاد و صدایی شنید که به او می گفت : پولس ، پولس ، چرا اینقدر مرا رنج می دهی ؟ 5 پولس پرسید : آقا ، شما کیستید ؟ آن صدا جواب داد : من عیسی هستم ، همان کسی که تو به او آزار می رسانی ! اکنون برخیز ، به شهر برو و منتظر دستور من باش . 7 همسفران پولس مبهوت ماندند ، چون صدایی می شنیدند ولی کسی را نمی دیدند ! 8،9 وقتی پولس به خود آمد و از زمین برخاست ، متوجه شد که چیزی نمی بیند . پس دست او را گرفتند و به دمشق بردند . در آنجا سه روز نابینا بود و در این مدت چیزی نخورد و ننوشید. 10 در دمشق ، شخصی مسیحی به نام حنانیا زندگی می کرد. خداوند در رویا به او فرمود : حنانیا ! حنانیا جواب داد بلی ، ای خداوند ! 11 خداوند فرمود : بر خیز و به کوچه راست ، به خانه یهودا برو و سراغ پولس طرسوسی را بگیر . الان او مشغول دعاست. 12 من در رویا به او نشان داده ام که شخصی به نام حنانیا می آید و دست بر سر او می گذارد تا دوباره بینا شود! 13 حنانیا عرض کرد : خداوندا ، ولی من شنیده ام که این شخص به ایمانداران اورشلیم بسیار آزار رسانده است ! 14 و می گویند از طرف کاهنان اعظم اجازه دارد که تمام ایمانداران دمشق را نیز بازداشت کند ! 15 اما خداوند فرمود: برو و آنچه می گویم ، انجام بده چون او را انتخاب کرده ام تا پیام مرا به قوم ها و پادشاهان و همچنین بنی اسرائیل برساند. 16 من به او نشان خواهم داد که چقدر باید در راه من زحمت کشد. 17 پس حنانیا رفته ، پولس را یافت و دست خود را بر سر او گذاشت و گفت : برادر پولس ، خداوند یعنی همان عیسی که در راه به تو ظاهر شد ، مرا فرستاده است که برای تو دعا کنم تا از روح القدس پرشوی و چشمانت نیز دوباره بینا شود. 18 در همان لحظه ، چیزی مثل پولک از چشمان پولس افتاد و بینا شد . او بی درنگ برخاست و غسل تعمید یافت . 19 سپس غذا خورد و قوت گرفت و چند روز در دمشق نزد ایمانداران ماند. 20 آنگاه به کنیسه های یهود رفت و به همه اعلام می کرد که عیسی در حقیقت فرزند خداست ! 21 کسانی که سخنان او را می شنیدند ، مات و مبهوت می ماندند و می گفتند : مگر این همان نیست که در اورشلیم پیروان عیسی را شکنجه می داد و اینجا نیز آمده است تا آنان را بگیرد و زندانی کند و برای محاکمه نزد کاهنان اعظم ببرد؟ 22 ولی پولس با شور و شوق فراوان موعظه می کرد و برای یهودیان با دلیل و برهان ثابت می نمود که عیسی در حقیقت همان مسیح است . 23 پس طولی نکشید که سران قوم یهود تصمیم گرفتند او را بکشند . 24 پولس از نقشه آنان با خبر شد و دانست که شب و روز کنار دورازه های شهر کشیک می  دهند تا او را به قتل برسانند. 25 پس طرفداران پولس یک شب او را در سبدی گذاشت و از شکاف حصار شهر پایین فرستاد. 26 وقتی به اورشلیم رسید بسیار کوشید تا نزد ایمانداران برود. ولی همه از او می ترسیدند و تصور می کردند که حیله ای در کاراست . 27 تا اینکه برنابا او را نزد رسولان آورد و برای ایشان تعریف کرد که چگونه پولس در راه دمشق خداوند را دیده و خداوند به او چه فرموده و اینکه چطور در دمشق با قدرت به نام عیسی وعظ کرده است . 28 آنگاه او را در جمع خود راه دادند و پولس از آن پس همیشه با ایمانداران بود ،29 و به نام خداوند با جرأت موعظه می کرد . ولی عده ای از یهودیان یونانی زبان که پولس با ایشان بحث می کرد ، توطئه چیدند تا او را بکشند. 30 وقتی سایر ایمانداران از وضع خطر ناک پولس آگاه شدند ، او را به قیصریه بردند و از آنجا به خانه اش در طرسوس روانه کردند . 31 به این ترتیب پولس پیرو مسیح شد، و کلیسا آرامش یافت و قوت گرفت و در یهودیه و جلیل و سامره پیشرفت کرد. ایمانداران نیز آموختند که با ترس خدا و تسلی روح القدس زندگی کنند.

پطرس زن مرده ای را زنده می کند

32 پطرس نیز به همه جا می رفت و به وضع ایمانداران رسیدگی می کرد. در یکی از این مسافرتها ، نزد ایمانداران شهر لُده رفت . 33 در آنجا شخصی را دید به نام اینیاس که به مدت هشت سال فلج و بستری بود. 34 پطرس به او گفت : اینیاس ، عیسی مسیح تو را شفا داده است ! برخیز و بسترت را جمع کن ! او نیز بلافاصله شفا یافت. 35 آنگاه تمام اهالی لده و شارون با دیدن این معجزه به خداوند ایمان آوردند. 36 در شهر یافا زن ایمانداری بود به نام طبیتا که به یونانی او را دورکاس یعنی غزال می گفتند . او زن نیکوکاری بود و همیشه در حق دیگران خصوصاً فقرا خوبی می کرد. 37 ولی در همین زمان بیمار شد و فوت کرد . دوستانش او را غسل دادند و در بالاخانه ای گذاشتند تا ببرند و او را دفن کنند. 38 در این هنگام ، شنیدند که پطرس در شهره لده ، نزدیک یافا است . پس دو نفر را فرستادند تا از او خواهش کنند که هر چه زودتر به یافا بیاید . 39 همین که پطرس آمد ، او را به بالاخانه ای که جسد دورکاس در آن بود ، بردند . در آنجا بیوه زنان گرد آمده ، گریه کنان لباسهایی را که دورکاس در زمان حیات خود برای ایشان دوخته بود ، به او نشان می دادند. 40 ولی پطرس خواست که همه از اطاق بیرون روند . آنگاه زانو زد و دعا نمود. سپس رو به جنازه کرد و گفت : دور کاس ، برخیز ! آن زن چشمان خود را باز کرد و همین که پطرس را دید ، برخاست و نشست ! 41 پطرس دستش را گرفت و او را برخیزانید و ایمانداران و بیوه زنان را خواند و او را زنده به ایشان سپرد. 42 این خبر به سرعت در شهر پیچید و بسیاری به خداوند ایمان آوردند. 43 پطرس نیز مدتی در آن شهر نزد شمعون چرم ساز اقامت گزید.

باب اول

باب دوم

باب سوم

باب چهارم

باب پنجم

باب ششم

باب هفتم

باب هشتم

باب نهم

باب دهم

باب یازدهم

باب دوازدهم

باب سیزدهم

باب چهاردهم

باب پانزدهم

باب شانزدهم

باب هفدهم

باب هجدهم

باب نوزدهم

باب بیستم

باب بیست و یکم

باب بیست و دوم

باب بیست و سوم

باب بیست و چهارم

باب بیست و پنجم

باب بیست و ششم

باب بیست و هفتم

باب بیست و هشت

 

 

 

 

 

 

 

 


نگارش کتاب مقدس انجیل بر روی شبکه جهانی : توسط اندرو از توکیو

2005

New Page 1


Javascripts