|
رساله های پولس رسول به |
پولس ، دشمن مسیح ، پیرو مسیح می شود
و اما پولس که از تهدید و کشتار پیروان مسیح هیچ کوتاهی نمی کرد ، نزد کاهن اعظم اورشلیم رفت و از او معرفی نامه هایی خطاب به کنیسه ها و عبادتگاه های دمشق ، پایتخت سوریه خواست تا ایشان را با او در امر دستگیری پیروان عیسی ، چه مرد و چه زن ، همکاری کنند و او بتواند ایشان را دست بسته به اورشلیم بیاورد. 3 پس او رهسپار شد . در راه ، در نزدیکی دمشق ، ناگهان نوری خیره کننده از آسمان گرداگرد پولس تابید ، 4 بطوری که بر زمین افتاد و صدایی شنید که به او می گفت : پولس ، پولس ، چرا اینقدر مرا رنج می دهی ؟ 5 پولس پرسید : آقا ، شما کیستید ؟ آن صدا جواب داد : من عیسی هستم ، همان کسی که تو به او آزار می رسانی ! اکنون برخیز ، به شهر برو و منتظر دستور من باش . 7 همسفران پولس مبهوت ماندند ، چون صدایی می شنیدند ولی کسی را نمی دیدند ! 8،9 وقتی پولس به خود آمد و از زمین برخاست ، متوجه شد که چیزی نمی بیند . پس دست او را گرفتند و به دمشق بردند . در آنجا سه روز نابینا بود و در این مدت چیزی نخورد و ننوشید. 10 در دمشق ، شخصی مسیحی به نام حنانیا زندگی می کرد. خداوند در رویا به او فرمود : حنانیا ! حنانیا جواب داد بلی ، ای خداوند ! 11 خداوند فرمود : بر خیز و به کوچه راست ، به خانه یهودا برو و سراغ پولس طرسوسی را بگیر . الان او مشغول دعاست. 12 من در رویا به او نشان داده ام که شخصی به نام حنانیا می آید و دست بر سر او می گذارد تا دوباره بینا شود! 13 حنانیا عرض کرد : خداوندا ، ولی من شنیده ام که این شخص به ایمانداران اورشلیم بسیار آزار رسانده است ! 14 و می گویند از طرف کاهنان اعظم اجازه دارد که تمام ایمانداران دمشق را نیز بازداشت کند ! 15 اما خداوند فرمود: برو و آنچه می گویم ، انجام بده چون او را انتخاب کرده ام تا پیام مرا به قوم ها و پادشاهان و همچنین بنی اسرائیل برساند. 16 من به او نشان خواهم داد که چقدر باید در راه من زحمت کشد. 17 پس حنانیا رفته ، پولس را یافت و دست خود را بر سر او گذاشت و گفت : برادر پولس ، خداوند یعنی همان عیسی که در راه به تو ظاهر شد ، مرا فرستاده است که برای تو دعا کنم تا از روح القدس پرشوی و چشمانت نیز دوباره بینا شود. 18 در همان لحظه ، چیزی مثل پولک از چشمان پولس افتاد و بینا شد . او بی درنگ برخاست و غسل تعمید یافت . 19 سپس غذا خورد و قوت گرفت و چند روز در دمشق نزد ایمانداران ماند. 20 آنگاه به کنیسه های یهود رفت و به همه اعلام می کرد که عیسی در حقیقت فرزند خداست ! 21 کسانی که سخنان او را می شنیدند ، مات و مبهوت می ماندند و می گفتند : مگر این همان نیست که در اورشلیم پیروان عیسی را شکنجه می داد و اینجا نیز آمده است تا آنان را بگیرد و زندانی کند و برای محاکمه نزد کاهنان اعظم ببرد؟ 22 ولی پولس با شور و شوق فراوان موعظه می کرد و برای یهودیان با دلیل و برهان ثابت می نمود که عیسی در حقیقت همان مسیح است . 23 پس طولی نکشید که سران قوم یهود تصمیم گرفتند او را بکشند . 24 پولس از نقشه آنان با خبر شد و دانست که شب و روز کنار دورازه های شهر کشیک می دهند تا او را به قتل برسانند. 25 پس طرفداران پولس یک شب او را در سبدی گذاشت و از شکاف حصار شهر پایین فرستاد. 26 وقتی به اورشلیم رسید بسیار کوشید تا نزد ایمانداران برود. ولی همه از او می ترسیدند و تصور می کردند که حیله ای در کاراست . 27 تا اینکه برنابا او را نزد رسولان آورد و برای ایشان تعریف کرد که چگونه پولس در راه دمشق خداوند را دیده و خداوند به او چه فرموده و اینکه چطور در دمشق با قدرت به نام عیسی وعظ کرده است . 28 آنگاه او را در جمع خود راه دادند و پولس از آن پس همیشه با ایمانداران بود ،29 و به نام خداوند با جرأت موعظه می کرد . ولی عده ای از یهودیان یونانی زبان که پولس با ایشان بحث می کرد ، توطئه چیدند تا او را بکشند. 30 وقتی سایر ایمانداران از وضع خطر ناک پولس آگاه شدند ، او را به قیصریه بردند و از آنجا به خانه اش در طرسوس روانه کردند . 31 به این ترتیب پولس پیرو مسیح شد، و کلیسا آرامش یافت و قوت گرفت و در یهودیه و جلیل و سامره پیشرفت کرد. ایمانداران نیز آموختند که با ترس خدا و تسلی روح القدس زندگی کنند.
پطرس زن مرده ای را زنده می کند
32 پطرس نیز به همه جا می رفت و به وضع ایمانداران رسیدگی می کرد. در یکی از این مسافرتها ، نزد ایمانداران شهر لُده رفت . 33 در آنجا شخصی را دید به نام اینیاس که به مدت هشت سال فلج و بستری بود. 34 پطرس به او گفت : اینیاس ، عیسی مسیح تو را شفا داده است ! برخیز و بسترت را جمع کن ! او نیز بلافاصله شفا یافت. 35 آنگاه تمام اهالی لده و شارون با دیدن این معجزه به خداوند ایمان آوردند. 36 در شهر یافا زن ایمانداری بود به نام طبیتا که به یونانی او را دورکاس یعنی غزال می گفتند . او زن نیکوکاری بود و همیشه در حق دیگران خصوصاً فقرا خوبی می کرد. 37 ولی در همین زمان بیمار شد و فوت کرد . دوستانش او را غسل دادند و در بالاخانه ای گذاشتند تا ببرند و او را دفن کنند. 38 در این هنگام ، شنیدند که پطرس در شهره لده ، نزدیک یافا است . پس دو نفر را فرستادند تا از او خواهش کنند که هر چه زودتر به یافا بیاید . 39 همین که پطرس آمد ، او را به بالاخانه ای که جسد دورکاس در آن بود ، بردند . در آنجا بیوه زنان گرد آمده ، گریه کنان لباسهایی را که دورکاس در زمان حیات خود برای ایشان دوخته بود ، به او نشان می دادند. 40 ولی پطرس خواست که همه از اطاق بیرون روند . آنگاه زانو زد و دعا نمود. سپس رو به جنازه کرد و گفت : دور کاس ، برخیز ! آن زن چشمان خود را باز کرد و همین که پطرس را دید ، برخاست و نشست ! 41 پطرس دستش را گرفت و او را برخیزانید و ایمانداران و بیوه زنان را خواند و او را زنده به ایشان سپرد. 42 این خبر به سرعت در شهر پیچید و بسیاری به خداوند ایمان آوردند. 43 پطرس نیز مدتی در آن شهر نزد شمعون چرم ساز اقامت گزید.
نگارش کتاب مقدس انجیل بر روی شبکه جهانی : توسط اندرو از توکیو
2005