Home


انجیل متی

انجیل مرقس

انجیل لوقا

انجیل یوحنّا

کتاب اعمال رسولان

رساله های پولس رسول به

رومیان

قرنتیان اول

قرنتیان دوم

غلاطیان

افسسیان

فیلیپیان

کولسیان

تسالونیکیان اول

تسالونیکیان دوم

تیموتاوس اول

تیموتاوس دوم

تیطس

فلیمون

رساله به عبرانیان

رساله یعغوب

رساله اول پطرس

رساله دوم پطرس

رساله اول یوحنّا

رساله دوم یوحنّا

رساله سوم یوحنّا

رساله یهودا

مکاشفه یوحنّا

 

صفحه اول

عید پسح نزدیک می شد ، عیدی که در آن فقط نان فطیر می خورند. 2- در طی این روزها ، کاهنان اعظم و سایر علمای دین در پی فرصت بودند تا عیسی را بی سرو صدا بگیرند و بقتل برسانند ، اما از شورش مردم وحشت داشتند. 3- در همین زمان ، شیطان وارد وجود یهودا اسخریوطی یکی از دوازده شاگرد عیسی شد. 4- پس او نزد کاهنان اعظم و فرماندهان محافظین خانه خدا رفت تا با ایشان گفتگو کند که چگونه عیسی را به دستشان تسلیم نماید. 5- ایشان نیزاز این امر بسیار شاد شدند و قول دادند که پاداش خوبی به او دهند. 6- بنابراین یهودا بدنبال فرصتی می گشت تا بدور از چشم مردم ، عیسی را به آنان تسلیم کند.

آخرین شام عیسی با شاگردان

7- روز عید پسح فرا رسید . در این روز، می بایست برة قربانی را ذبح کرده ، با نان فطیر بخورند. 8- پس عیسی ، دو نفر از شاگردان یعنی پطرس و یوحنا را به شهر فرستاد تا جایی پیدا کنند و شام عید را در آنجا حاضر نماید. 9- ایشان از عیسی پرسیدند: میل داری شام را کجا آماده کنیم؟ 10- فرمود: به محض اینکه وارد اورشلیم شدید ، به مردی برخواهید خورد که کوزه آبی حمل می کند. وارد هر خانه ای شد ، بدنبالش بروید ، 11- و به صاحب خانه بگویید : استاد ما گفته است که اطاقی را که باید شام عید را در آنجا صرف کنیم ، به ما نشان دهی. 12- او نیز شما را به اطاق بزرگی در طبقه دوم که قبلاً برای ما حاضر شده ، خواهد برد. همانجا شام را حاضر کنید! 13- آن دو شاگرد به شهر رفتند. هر چه عیسی گفته بود، رخ داد. پس شام را حاضر کردند. 14- هنگامی که وقت شام فرا رسید ، عیسی با دوازده رسول بر سر سفره نشست. 15- آنگاه به ایشان فرمود: با اشتیاق زیاد ، در انتظار چنین لحظه ای بودم، تا پیش از آغاز رنجها و زحماتم ، این شام پسح را با شما بخورم. 16- زیرا به شما می گویم که دیگر از این شام نخواهم خورد تا آن زمان که در ملکوت خدا، مفهوم واقعی آن جامه تحقق بپوشد. 17- آنگاه پیاله ای بدست گرفت و شکر کرد و آن را به شاگردان داد و گفت : بگیرید و میان خود تقسیم کنید ، 18- زیرا تا زمان برقراری ملکوت خدا ، دیگر از این محصول نخواهم نوشید. 19- سپس نان را برداشت و خدا را شکر نمود و آن را پاره کرد و به ایشان داد و گفت: این بدن من است که در راه شما فدا می شود. این عمل را بیاد من بجا آورید.

20- به همین ترتیب پس از شام ، پیاله ای دیگر به ایشان داد و گفت: این پیاله ، نشان دهنده پیمان تازه خداست که با خون من مهر می شود ، خونی که برای نجات شما ریخته می شود. 21- اما اینجا ، سر همین سفره ، کسی نشسته است که خود را دوست ما می داند ، ولی او همان کسی است که به من خیانت می کند. 22- درست است که من باید مطابق نقشه خدا کشته شوم ، اما وای بحال کسی که مرا به مرگ تسلیم کند!23- شاگردان حیران ماندند و از یکدیگر می پرسیدند که کدامیک از ایشان دست به چنین کاری خواهد زد! 24- در ضمن بین شاگردان این بحث در گرفت که کدامیک از ایشان بزرگتر است. 25- عیسی به ایشان گفت: در این دنیا، پادشاهان و بزرگان به زیر دستانشان دستور می دهند و آنها هم چاره ای جز اطاعت ندارند! 26- اما در میان شما کسی از همه بزرگتر است که بیشتر از همه به دیگران خدمت کند. 27- در این دنیا، ارباب بر سر سفره می نشیند و نوکرانش به او خدمت می کنند. اما اینجا بین ما اینطور نیست، چون من خدمتگزار شما هستم. 28- و شما کسانی هستید که در سختی های من ، نسبت به من وفادار بوده اید ؛ 29، 30- از اینرو ، همانگونه که پدرم به من اجازه داده است تا فرمانروایی کنم ، من نیز به شما اجازه می دهم که در سلطنت من ، بر سر سفره من بنشینید و بخورید و بنوشید ، و بر تختها نشسته ، بر دوازده قبیله اسرائیل فرمانروایی کنید.

 31- ای شمعون ، ای شمعون ، شیطان می خواست همگی شما را بیازماید و همانند گندم ، غربال کند ؛ 32- اما من برای تو دعا کردم تا ایمانت از بین نرود. پس وقتی توبه کردی و بسوی من بازگشتی ، ایمان برادرانت را تقویت و استوار کن!33- شمعون گفت : خداوندا ، من حاضرم با تو به زندان بروم ، حتی با تو بمیرم ! 34- عیسی فرمود: پطرس، بدان که تا فردا صبح ، پیش از بانگ خروس ، سه بار مرا انکار نموده ، خواهی گفت که مرا نمی شناسی! 35- سپس از شاگردان پرسید : هنگامی که شما را فرستادم تا پیام انجیل را به مردم اعلام کنید، و پول و کوله بار و لباس اضافی با خود بر نداشته بودید، آیا به چیزی محتاج شدید ؟ جواب دادند : خیر . 36- فرمود: اما اکنون اگر کوله بار و پول دارید ، بردارید؛ و اگر شمشیر ندارید ، بهتر است لباس خود را بفروشید و شمشیری بخرید ! 37- چون زمان انجام این پیشگویی در باره من رسیده است که می گوید: همچون یک گناهکار ، محکوم خواهد شد. بلی، هر چه درباره من پیشگویی شده است ، عملی خواهد شد. 38- گفتند: استاد ، دو شمشیر داریم ! اما عیسی فرمود بس است!

دعای عیسی در کوه زیتون

39- آنگاه عیسی همراه شاگردان خود، از آن بالاخانه بیرون آمد و طبق عادت به کوه زیتون رفت. 40- در آنجا به ایشان گفت: دعا کنید و از خدا بخواهید که مغلوب وسوسه ها نشوید! 41- سپس به اندازه پرتاب یک سنگ دورتر رفت و زانو زد و چنین دعا کرد: 42- ای پدر ، اگر خواست توست ، این جام رنج و زحمت را از مقابل من بردار ،اما در این مورد نیز می خواهم اراده تو انجام شود ، نه خواست من . 43- آنگاه از آسمان فرشته ای ظاهر شد و او را تقویت کرد. 44- پس او با شدت بیشتری به دعا پرداخت و از کشمکش روحی آنچنان در رنج و عذاب بود که عرق او همچون قطره های درشت خون بر زمین می چکید. 45- سرانجام برخاست و نزد شاگردان بازگشت و دید که در اثر غم و اندوه ، به خواب رفته اند. 46- پس به ایشان گفت: چرا خوابیده اید؟ برخیزید و دعا کنید تا مغلوب وسوسه ها نشوید!

دستگیری عیسی

این کلمات هنوز بر زبان او بود که ناگاه گروهی با هدایت یهودا سر رسیدند. (یهودا یکی از دوازده شاگرد عیسی بود) او جلو آمد و به رسم دوستی ، صورت عیسی را بوسید. 48- عیسی به او گفت: یهودا، چگونه راضی شدی با بوسه ای به مسیح خیانت کنی؟ 49- اما شاگردان ، وقتی متوجه جریان شدند ، فریاد زدند : استاد ، آیا اجازه می دهید بجنگیم؟ شمشیرهایمان حاضر است! 50- همان لحظه یکی از ایشان به روی خادم کاهن اعظم شمشیر کشید و گوش راست او را برید. 51- عیسی بلافاصله گفت: دیگر بس است ! سپس گوش او را لمس کرد و شفا داد. 52- آنگاه عیسی به کاهنان اعظم ، فرماندهان محافظین خانه خدا و سران مذهبی که آن گروه را رهبری می کردند، گفت: مگر من یک دزد فراری هستم که برای گرفتنم ، با چماغ و شمشیر آمده اید؟ 53- من هر روز در خانه خدا بودم ؛ چرا در آنجا مرا نگرفتید؟ آن موقع نمی توانستید کاری بکنید، اما اکنون زمان شماست ، زمانی که قدرت شیطان حکمفرماست! 54- به این ترتیب او را گرفته ، به خانه کاهن اعظم بردند. پطرس نیز از دور ایشان را دنبال کرد.55- سربازان در حیاط آتشی روشن کردند و دور آن نشستند. پطرس هم در آنجا به ایشان پیوست.56- در این هنگام ، کنیزی ، چهره پطرس را در نور آتش دید و او را شناخت و گفت: این مرد هم با عیسی بود! 57 اما پطرس انکارکرد و گفت: دختر، من اصلاً او را نمی شناسم! 58- کمی بعد، یک نفر دیگر متوجه او شد و گفت: تو هم باید یکی از آنان باشی! جواب داد: نه آقا ، نیستم!59- در حدود یک ساعت بعد ، یک نفر دیگر با تاکید بسیار گفت: من مطمئن هستم که این مرد یکی از شاگردان عیسی است ، چون هردو اهل جلیل هستند! 60- پطرس گفت: ای مرد، از گفته هایت سر در نمی آورم! و همینکه این را گفت ، خروس بانگ زد. 61- همان لحظه عیسی سرش را برگرداند و به پطرس نگاه کرد. آنگاه سخنان عیسی به یادش آمد که به او گفته بود: تا فردا صبح ، پیش از آنکه خروس بانگ زند، سه بار مرا انکار خواهی کرد! 62- پس پطرس از حیاط بیرون رفت و زارزار گریست. 63- اما نگهبانانی که عیسی را تحت نظر داشتند، او را مسخره می کردند. 64- ایشان چشمانش را می بستند ، به او سیلی می زدند و می گفتند : ای پیغمبر ، از غیب بگو ببینیم ، چه کسی تو را زد؟ 65- و بسیار سخنان ناشایست دیگر به او می گفتند.

محاکمه عیسی

66- به محض روشن شدن هوا ، شورای عالی یهود، مرکب از کاهنان اعظم و علمای دین،تشکیل جلسه داد. ایشان عیسی را احضار کرده ، 67،68- از او پرسیدند: بما بگو ، آیا تو مسیح موعود هستی یا نه ؟ عیسی فرمود: اگر هم بگویم باور نخواهید کرد و اجازه نخواهید داد تا از خود دفاع کنم. 69- اما بزودی زمانی خواهد رسید که من در کنار خدای قادر مطلق ، بر تخت سلطنت خواهم نشست! 70- همه فریاد زده گفتند ، پس تو ادعا می کنی که فرزند خدا هستی؟ فرمود: بلی، چنین است که می گویید ! 71- فریاد زدند: دیگر چه نیازی به شاهد داریم؟ خودمان کفر را از زبانش شنیدیم!

باب اول

باب دوم

باب سوم

باب چهارم

باب پنجم

باب ششم

باب هفتم

باب هشتم

باب نهم

باب دهم

باب یازدهم

باب دوازدهم

باب سیزدهم

باب چهاردهم

باب پانزدهم

باب شانزدهم

باب هفدهم

باب هجدهم

باب نوزدهم

باب بیستم

باب بیست و یکم

باب بیست و دوم

باب بیست و سوم

باب بیست و چهارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Powerd By  Heydari From Tokyo 2005