|
رساله های پولس رسول به |
عیسی بر وسوسه های شیطان
پیروز می شود
عیسی که پر از روح القدس شده بود، با هدایت همان روح ، از رود اردن به بیابانهای یهودیه رفت. 2- درآنجا شیطان برای مدت چهل روز او را وسوسه می کرد. در تمام این مدت ، عیسی چیزی نخورد؛ از اینرو در پایان ، بسیار گرسنه شد. 3- شیطان به عیسی گفت: اگر تو فرزند خدا هستی ، به این سنگ بگو تا نان شود. 4- عیسی در جواب فرمود: در کتاب آسمانی نوشته شده است که نیاز انسان در زندگی، فقط نان نیست. 5- سپس شیطان او را به قله کوهی برد و در یک آن ، تمام ممالک جهان را به او نشان داد، 6،7- و گفت:اگر فقط زانو بزنی و مرا سجده کنی ، تمام این مملکتها را با شکوه و جلالشان ، به تو خواهم بخشید؛ چون همه آنها از آن من است و به هرکه بخواهم واگذار می کنم. 8- عیسی جواب داد: در کتاب آسمانی آمده که انسان باید فقط و فقط خدا را بپرستد! 9- آنگاه شیطان از آنجا او را به اورشلیم برد و بر مرتفع ترین نقطه خانه خدا قرار داد و گفت: اگر فرزند خدا هستی ، خود را از اینجا به زیر بینداز ، 10،11- چون در کتاب آسمانی آمده که خدا فرشته های خود را خواهد فرستاد تا تورا محافظت کنند و در دستهای خود نگه دارند که پایت به سنگی نخورد ! 12- عیسی در جواب گفت : کتاب آسمانی این را نیز می فرماید که خداوند خود را مورد امتحان قرار مده ! 13- وقتی شیطان تمام وسوسه های خود را به پایان رسانید ، تا مدتی عیسی را رها کرد.
عیسی خدمات خود را آغاز می کند
14- آنگاه عیسی ، پر از قدرت روح القدس ، به استان جلیل بازگشت. همه جا گفتگو در باره او بود،15- و برای موعظه هایش در عبادتگاه های یهودیه ، همه از او تعریف می کردند. 16- وقتی به ناصره شهری که در آن بزرگ شده بود آمد ، طبق عادت همیشگی اش ، روز شنبه به عبادتگاه شهر رفت. در حین مراسم ، او برخاست تا قسمتی از کلام خدا را برای جماعت بخواند. 17- آنگاه کتاب اشعیای نبی را به او دادند. او طومار را باز کرد و آن قسمت را خواند که می فرماید : 18- روح خداوند بر من است ! خداوند مرا برگزیده تا مژده رحمت او را به بینوایان برسانم. او مرا فرستاده است تا رنجدیدگان را تسلی بخشم و رهایی را به اسیران ، بینایی را به ناینایان اعلام نمایم و مظلومان را آزاد سازم ؛ 19- و خبر دهم که زمان آن فرا رسیده که خداوند انسان را مورد لطف خود قرار دهد. 20- سپس طومار را پیچید و به خادم عبادتگاه سپرد و رو به جمعیت نشست. در حالیکه همه حضار در عبادتگاه ، به او چشم دوخته بودند ، 21- به ایشان فرمود: امروز ، این نوشته به انجام رسید! 22- همه کسانی که در آنجا بودند او را تحسین نمودند. آنها تحت تاثیر سخنان فیض بخش او قرار گرفته ، از یکدیگر می پرسیدند : چگونه چنین چیزی امکان دارد؟ مگر این شخص ، همان پسر یوسف نیست ؟ 23- عیسی به ایشان فرمود: شاید می خواهید این ضرب المثل را در حق من بیاورید که ای طبیب ، خود را شفا بده ! و به من بگویید : معجزاتی را که شنیده ایم در کفر ناحوم کرده ای ، در اینجا ، در زادگاه خود نیز انجام بده ! 24- اما بدانید که هیچ نبی ، در شهر خود مورد احترام نیست ! 25- در زمان الیاس نبی ، در اسرائیل سه سال و نیم باران نبارید و قحطی سختی پدید آمد .با اینکه در آن زمان ، بیوه زنهای بسیاری در اسرائیل بودند که نیاز به کمک داشتند ، 26- خدا الیاس را به یاری هیچیک از آنان نفرستاد ، بلکه او را نزد بیو زنی غیر یهودی از اهالی صرفه صیدون فرستاد.27- یا الیشع نبی را در نظر بگیرید که نعمان سوری را از جذام شفا داد، در صورتی که در اسرائیل جذامی های بسیاری بودند که احتیاج به شفا داشتند. 28- حضار از این سخنان به خشم آمدند 29- و برخاسته، او را از شهر بیرون کردند و به سراشیبی تپه ای که شهرشان برآن قرار داشت ، بردند تا او را از آنجا بزیر بیندازند. 30- اما عیسی از میان ایشان گذشت و رفت.
عیسی بسیاری را شفا می دهد
31- پس از آن ، عیسی به کفرناحوم ، یکی از شهرهای ایالت جلیل ، رفت و در روزهای سبت در عبادتگاه یهود، کلام خدا را برای مردم شرح می داد.32- در آنجا نیز ، مردم از سخنان و تعالیم او شگفت زده شدند ، زیرا با قدرت و اقتدار سخن می گفت. 33- یکبار ، وقتی در عبادتگاه کلام خدا را تعلیم می داد، مردی که روح پلید داشت شروع به فریاد زدن کرد و گفت : 34- آه ، ای عیسای ناصری ، با ما چه کار داری ؟ آیا آماده ای ما را هلاک کنی ؟ من تو را خوب می شناسم، ای فرستاده خدا! 35- عیسی اجازه نداد آن روح پلید بیش از این چیزی بگوید و به او دستور داده ، گفت : ساکت باش! از این مرد بیرون بیا ! روح پلید در برابر چشمان بهت زده همه ، آن مرد را بر زمین انداخت و بی آنکه آسیب بیشتری برساند ، از جسم او بیرون رفت. 36- مردم حیرت زده ، از یکدیگر می پرسیدند : مگر چه قدرتی در سخنان این مرد هست که حتی ارواح پلید نیز از او اطاعت می کنند؟ 37- بلافاصله خبر این واقعه در سراسر آن ناحیه پیچید.
38- سپس عیسی از عبادتگاه بیرون آمد و به خانه شمعون رفت. در آنجا مادر زن شمعون ، دچار تب شدیدی شده بود؛ آنگاه به عیسی التماس کردند که او را شفا بخشد. 39- عیسی بر بالین او آمد و به تب دستور داد که قطع شود. همان لحظه ، تب او قطع شد و برخاست و مشغول پذیرائی از ایشان گردید.40- غروب آن روز ، مردم تمام بیماران خود را نزد عیسی آوردند. او نیز بر یک یک ایشان دست گذاشت و آنان را شفا داد. 41- روح های پلید نیز به فرمان عیسی ، فریاد کنان از جسم دیوانگان بیرون می آمدند و می گفتند : تو فرزند خدا هستی ! اما او ارواح پلید را ساکت می کرد و نمی گذاشت چیزی بگویند ، چون می دانستند که او مسیح موعود است. 42- فردای آن روز ، صبح زود ، عیسی برای دعا ، به محل دور افتاده ای رفت . اما مردم در جستجوی او بودند. و وقتی او را یافتند ، به او بسیار التماس کردند که همانجا در کفرناحوم بماند و از نزد ایشان نرود. 43- عیسی به آنان گفت : لازم است که به شهرهای دیگر نیز بروم و مژده فرارسیدن ملکوت خدا را به مردم اعلام کنم، زیرا برای همین منظور فرستاده شده ام. 44- پس در سراسر آن سرزمین ،در عبادتگاه ها ، پیغام خدا را به مردم می رسانید.
Powerd By Heydari From Tokyo 2005