|
رساله های پولس رسول به |
چندی، عیسی سفری به شهرها و دهات ایالت جلیل کرد تا همه جا مژده ملکوت خدا را اعلام کند. آن دوازده شاگرد 2- و چند زن که از ارواح پلید و یا امراض شفا یافته بودند نیز او را همراهی می کردند. مریم مجدلیه که عیسی هفت روح پلید از وجود او بیرون کرده بود، 3- یونا، همسر خوزا « رئیس دربار هیرودیس » ، و سوسن از جمله این زنان بودند. ایشان و بسیاری از زنان دیگر ، از دارایی شخصی خود ، عیسی و شاگردانش را خدمت می کردند.
تأثیر کلام خدا بر قلبهای مردم
4- مردم از همة شهر ها نزد عیسی می آمدند.یک روز، عدة زیادی نزدش گرد آمدند و او این حکایت را برای ایشان بیان نمود. 5- روزی کشاورزی به مزرعه رفت تا تخم بکارد. وقتی تخم ها را می پاشید ، مقداری روی گذرگاه افتاد و پایمال شد و پرندگان آمده، آنها را برچیدند و خوردند.6- مقداری دیگر در زمین سنگلاخ و کم خاک افتاد و سبز شد، اما چون زمین رطوبت نداشت، زود پژمرده و خشکید.7- مقداری هم در میان خارها افتاد. خارها با تخمها رشد کرد و ساقه های جوان گیاه ، زیر فشار خارها خفه شد. 8- اما مقداری از تخم ها در زمین بارور افتاد و رویید و صد برابر ثمر داد. سپس با صدای بلند فرمود: هر که گوش شنوا دارد، خوب به سخنان من توجه کند! 9- شاگردان پرسیدند: معنی این حکایت چیست ؟ 10- فرمود: خدا به شما این توانایی را داده است که معنی این حکایت را درک کنید ، چون حقایق ناگفته ای را درباره برقراری ملکوت خدا بر روی زمین، بیان می کند. اما این مردم، سخنان مرا می شنوند و چیزی از آن درک نمی کنند، و این درست همانچیزی است که انبیای قدیم پیشگویی کرده اند.11- معنی حکایت اینست :تخم ، همان کلام خداست.12- گذرگاه مزرعه که بعضی از تخمها در آنجا افتاد ، دل سخت کسانی را نشان می دهد که کلام خدا را می شنوند ، اما بعد شیطان می آید و کلام را می رباید و می برد و نمی گذارد ایمان بیاورند و نجات پیدا کنند ،13- زمین سنگلاخ ، نماینگر کسانی است که از گوش دادن به کلام خدا، لذت می برند ولی در ایشان هرگز تأثیر عمیق نمی نماید و ریشه نمی کند. آنان می دانند که کلام خدا حقیقت دارد و تا مدتی هم ایمان می آورند. اما وقتی باد سوزان شکنجه و آزار وزید، ایمان خود را از دست می دهند.14- زمینی که از خار پوشیده شده، به کسانی اشاره دارد که به پیغام خدا گوش می دهند و ایمان می آورند ولی ایمانشان در زیر فشار نگرانی، مادیات و مسئولیتها و لذات زندگی، کم کم خفه می شود و ثمری به بار نمی آورد. 15- اما خاک خوب، نمایانگر اشخاصی است که با قلبی آماده و پذیرا به کلام خدا گوش می دهند و با جدیت از آن اطاعت می کنند تا ثمر به بار آورند.
اطاعت از پیغام خدا
16- آیا تا بحال شنیده اید که کسی چراغی روشن کند و بعد روی آن را بپوشاند تا نورش به دیگران نتابد؟ چراغ را باید جایی گذاشت که همه بتوانند از نورش استفاده کنند.17- به همین صورت ، خدا نیز یک روز از اسرار نهان و مخفی دل انسان را پیش چشمان همه ، عیان و آشکار خواهد ساخت. 18- پس سعی کنید که به پیغام خدا خوب گوش فرا دهید . چون هرکه دارد،به او بیشتر داده خواهد شد، و هرکه ندارد، آنچه گمان می کند دارد نیز از او گرفته خواهد شد.19- یکبار ، مادر و برادران عیسی آمدند تا او را ببینند ، اما بعلت ازدحام جمعیت نتوانستند وارد خانه ای شوند که در آن تعلیم می داد. 20- وقتی به عیسی خبر دادند که مادر و برادرانش بیرون ایستاده و منتظر دیدنش هستند، 21- فرمود: مادر و برادران من کسانی هستند که پیغام خدا را می شنوند و به آن عمل می کنند.
عیسی در یای طوفانی را آرام می کند
22- روزی عیسی با شاگردانش ، سوار قایقی شد و از ایشان خواست که آن را به کناره دیگر دریاچه ببرند. 23- در بین راه ، عیسی را خواب در روبود. ناگهان طوفانی سخت درگرفت ، طوری که آب قایق را پرکرد و جانشان به خطر افتاد. 24- شاگردان با عجله عیسی را بیدار کردند و فریاد زدند : استاد ، نزدیک است غرق شویم ! عیسی برخاست و به طوفان دستور داد :آرام شو! آنگاه باد و امواج فروکش کرد و همه جا آرامش حکمفرما شد! 25- سپس از ایشان پرسید : ایمانتان کجاست ؟ ایشان با ترس و تعجب به یکدیگر گفتند : این مرد کیست که حتی باد و امواج دریا نیز از او فرمان می برند؟
عیسی دیوانه ای را شفا می بخشد
26- به این ترتیب به آنسوی دریاچه، به سرزمین جدری ها رسیدند که مقابل ایالت جلیل بود. 27- وقتی عیسی از قایق پیاده شد ، مردی که مدتها دیوانه بود از شهر به سوی او آمد. او نه لباس می پوشید و نه در خانه می ماند بلکه در قبرستانها زندگی می کرد. 28- به محض اینکه عیسی را دید ، نعره زد و پیش پایهای او بر زمین افتاد و با صدای بلند گفت : ای عیسی ، فرزند خدای متعال، با من چه کار داری؟ التماس می کنم مرا عذاب ندهی! 29- زیرا عیسی به روح پلید دستور می داد که از وجود آن مرد بیرون بیاید. این روح پلید بارها به آن مرد حمله کرده بود و حتی موقعی که دستها و پایهای او را با زنجیر می بستند ، به آسانی زنجیرها را می گسیخت و سر به بیابان می گذاشت. او بطور کامل در چنگال ارواح پلید اسیر بود. 30- عیسی از آن روح پرسید: اسم تو چیست ؟ گفت : قشون، زیرا هزاران روح در وجود آن مرد داخل شده بودند. 31- سپس ارواح پلید به عیسی التماس کردند که آنها را به جهنم نفرستد. 32- در این هنگام ، یک گله بزرگ خوک ، روی تپه ای در آن حوالی می چرید، ارواح به عیسی التماس کردند که اجازه دهد وارد خوکها گردند. عیسی اجازه داد. 33- آنگاه ارواح پلید از وجود آن مرد بیرون آمدند و داخل خوکها شدند. بلافاصله تمام آن گله از تپه سرازیر شده ، از پرتگاه به داخل دریاچه پریدند و غرق شدند.
34- خوک چرانها پا به فرار گذاشتند و به هرجا که می رسیدند ، ماجرا را برای مردم بازگو می کردند.35- طولی نکشید که مردم دسته دسته آمدند تا واقعه را به چشم ببینند. وقتی آن مرد دیوانه را دیدند که پیش پای عیسی آرام نشسته و کاملاً عاقل شده است، وحشت کردند . 36- کسانی که این ماجرا را دیده بودند ، برای دیگران تعریف می کردند که دیوانه چگونه شفا یافته است.37- مردم که از این واقعه دچار وحشت شده بودند ، از عیسی خواهش کردند که از آنجا برود و دیگر کاری به کارشان نداشته باشد. پس او سوار قایق شد تا به کناره دیگر دریاچه بازگردد. 38- دیوانه ای که شفا یافته بود، به عیسی التماس کرد که اجازه دهد او را همراهی کند. اما عیسی اجازه نداد ، و به او فرمود : 39- نزد خانواده ات برگرد و بگو که خدا چه کار بزرگی برایت انجام داده است. او نیز به شهر رفت و برای همه بازگو نمود که عیسی چه معجزه بزرگی در حق او انجام داده است.
شفای زن بیمار و زنده کردن
دختر یایروس
40- هنگامی که عیسی به کناره دیگر دریاچه بازگشت ، مردم با آغوش باز از او استقبال کردند، چون منتظرش بودند.41- ناگهان مردی به نام یایروس که سرپرست عبادتگاه شهر بود، آمد و بر پایهای عیسی افتاد و به او التماس کرد که همراه او به خانه اش برود، و دختر دوازده ساله اش را که تنها فرزندش بود و در آستانه مرگ قرار داشت، شفا دهد. عیسی خواهش او را پذیرفت و در میان انبوه جمعیت ، با او براه افتاد . مردم از هر طرف دور او را گرفته بودند و بر او فشار می آوردند.43،44- در همین حال، زنی از پشت سر عیسی خود را به او رسانید و به گوشه ردای او دست زد. این زن به مدت دوازده سال به خون ریزی مبتلا بود و با اینکه تمام دارایی خود را صرف معالجه خود نموده بود، بهبودی نیافته بود. اما به محض اینکه دستش به گوشه ردای عیسی رسید، خونریزی اش قطع شد. 45- عیسی ناگهان برگشت و پرسید: چه کسی به من دست زد؟ همه انکار کردند. پطرس گفت : استاد، خودت شاهد هستی که مردم چگونه از هر طرف دورت را گرفته اند...46- اما عیسی فرمود: یک نفر به من دست زد، چون حس کردم که نیروی شفا بخشی از من صادر شد! 47- آن زن دید که عیسی از همه چیز آگاهی دارد، با ترس و لرز آمد و در برابر او به زانو افتاد . آنگاه در حضور همه بیان کرد که به چه علت به او دست زده و چگونه شفا یافته است!
48- عیسی فرمود: دخترم ، ایمانت باعث شفایت شده است. برخیز .و با خیالی آسوده برو! 49- عیسی هنوز با آن زن سخن می گفت که شخصی از خانه یایروس آمد و به او خبر داده گفت : دخترت فوت کرد. دیگر بیهوده استاد را زحمت نده! 50- اما وقتی عیسی این را شنید ، به یایروس فرمود: نترس ! فقط به من اعتماد داشته باش! دخترت شفا خواهد یافت ! 51- هنگامی که به خانه رسیدند ، عیسی اجازه نداد که بغیر از پطرس، یعقوب، یوحنا و پدر و مادر آن دختر، کسی با او وارد اطاق شود.52- در آن خانه عده زیادی جمع شده و گریه و زاری می کردند. عیسی به ایشان فرمود: گریه نکنید! دختر نمرده ؛ فقط خوابیده است ! 53- همه او را مسخره کردند ، چون می دانستند که دختر مرده است. 54- آنگاه عیسی وارد اطاق شد و دست دختر را گرفت و فرمود: دختر، برخیز ! همان لحظه ، او زنده شد و فوراً از جا برخاست ! عیسی فرمود: چیزی به او بدهید تا بخورد. 56- پدر و مادر او از فرط شادی نمی دانستند چه کنند ؛ اما عیسی اصرا کرد که جزئیات ماجرا را برای کسی فاش ننمایند.
Powerd By Heydari From Tokyo 2005