|
رساله های پولس رسول به |
عیسی دیوانه ای را شفا داد
به این ترتیب به آنطرف دریاچه، به سرزمین جدری ها رسیدند. 2- هنگامی که عیسی پا به ساحل می گذاشت، شخصی که گرفتار روح ناپاک بود از قبرستان بیرون آمد و بسوی او دوید. 3- این مرد همیشه در قبرستان بسر می برد، و هیچکس نمی توانست حتی با زنجیر نیز او را ببندد، 4- چون بارها او را به زنجیر کشیده و دست و پایش را نیز در کنده بسته بودند، ولی زنجیرها را پاره کرده و کنده ها را هم شکسته بود. او بقدری نیرومند بود که کسی نمی توانست او را رام کند. 5- روز و شب در کوه و بیابان نعره می کشید و خود را به سنگهای تیز می زد و زخمی می کرد. 6- وقتی عیسی را از دور دید، دوان دوان خود را به او رساند و در مقابلش به خاک افتاد7.و8- عیسی به روح ناپاکی که در آن مرد بود فرمان داد:ای روح ناپاک از این مرد خارج شو! روح ناپاک از دهان آن مرد فریادی بلند برآورد و گفت: ای عیسی، ای فرزند خدای متعال، برای چه به سراغ ما آمده ای؟ ترا بخدا مرا عذاب نده! 9- عیسی از او پرسید: نام تو چیست؟ روح ناپاک از زبان مرد جواب داد: نام من قشون (لَجئون)است ، چون ما عده زیادی هستیم که داخل این مرد شده ایم.10- ارواح پلید شروع به خواهش و تمنا کردند که از آن سرزمین بیرونشان نکند. 11- اتفاقاً یک گله خوک در بلندی کنار دریاچه می چریدند.
12- پس ارواح پلید از او استدعا کرده، گفتند: ما را داخل خوکها بفرست! 13- عیسی خواهش آنها را پذیرفت؛ پس همه روح های ناپاک از درون آن مرد بیرون آمدند و داخل خوکها شدند و تمام آن گله بزرگ از سراشیبی تپه به دریاچه ریختند و خفه شدند.14- خوک چرانها به دهات اطراف فرار کردند و به هرجا که می رسیدند، به مردم خبر می دادند، مردم با عجله می آمدند تا ماجرا را ببینند.15- طولی نکشید که عده زیادی دور عیسی جمع شدند. ولی وقتی آن دیوانه را دیدند که آرام نشسته ، لباسی پوشیده و کاملاً عاقل شده است، خیلی ترسیدند.16- کسانی که به چشم خود دیده بودند چه اتفاقی افتاده بود، آن را برای همه تعریف می کردند، 17- بطوری که چیزی نگذشت که جمعیت بزرگی جمع شدند و از عیسی خواهش کردند که از سرزمینشان برود و دیگر کاری به کارشان نداشته باشد. 18- عیسی نیز بسوی قایق بازگشت تا آنجا را ترک گوید، ولی آن مردی که شفا یافته بود از او خواهش کرد تا او را نیز همراه خود ببرد.19- ولی عیسی خواهش او را نپذیرفت و به او فرمود: به خانه ات برگرد و به اقوام و آشنایانت بگو که خدا برای تو چه کرده و چگونه لطف او شامل حال تو شده است.20- او نیز روانه شد و در تمام سرزمین دکاپولیس برای همه بازگو می کرد که عیسی چه کار بزرگی برایش انجام داده، و همه از شنیدن آن مبهوت می شدند.
عیسی دختری را زنده می کند و زنی را شفا می دهد
21- عیسی سوار قایق شد و به آن سوی دریاچه رفت. وقتی به ساحل رسید، عده زیادی نزدش گرد آمدند.22- در این هنگام مردی به نام یایروس که سرپرست عبادتگاه یهودیان آن شهر بود، خود را به عیسی رساند و در مقابل پایهای او به خاک افتاد.23- او التماس کنان گفت: دختر کوچکم در حال مرگ است؛ از شما خواهش می کنم بیایید دستتان را بر او بگذارید تا شفا پیدا کند و نمیرد. 24- عیسی با او براه افتاد . در همان حال، عده بیشماری نیزبه دنبالش روانه شدند، و بقدری زیاد بودند که از هر طرف بر او فشار می آوردند. 25-در میان آن جمعیت، زنی بود که مدت دوازده سال خونریزی داشت.26- بااینکه برای معالجه، به پزشکان بسیاری مراجعه کرده بود و برای این کار تمام دارایی اش را نیز از دست داده بود، ولی هیچ نتیجه ای نگرفته بود بلکه برعکس رفته رفته بدتر هم شده بود.27- ولی او شنیده بود که عیسی بیماران را شفا می بخشد. به همین دلیل، خود را از پشت سر مردم به عیسی رساند و به لباسش دست زد، 28- چون با خود گفته بود که اگر فقط دستم به لباسش برسد، شفا پیدا می کنم.29- پس همین کار را کرد و خون ریزیش قطع شد و خود نیز متوجه شد که شفا یافته است.
30- عیسی نیز فوراً احساس کرد که از وجودش نیرویی خارج شد.پس به اطراف نگاهی کرد و پرسید: چه کسی به لباس من دست زد؟ 21- شاگردانش با تعجب به او گفتند: می بینید که از همه طرف به شما فشار می آورند، و می پرسید چه کسی به شما دست زد؟ 32- ولی عیسی همچنان به اطراف نگاه می کرد تا کسی را که به لباسش دست زده بود پیدا کند. 33- آن زن که آگاه بود چه اتفاقی برایش افتاده، با ترس و لرز پیش آمد و در مقابل پایهای عیسی به زمین افتاد و گفت که چه کرده است. 34- عیسی به او فرمود: دخترم، ایمانت تو را شفا داده! بسلامت برو و همیشه سالم باش! 35- هنگامی که عیسی مشغول صحبت بود، از خانه یایروس خبر آوردند که دخترش فوت کرده و دیگر لزومی ندارد مزاحم عیسی شود.36- وقتی عیسی این را شنید، فوراً رو به یایروس کرد و فرمود: نترس! فقط به من ایمان داشته باش! 37- این را گفت و اجازه نداد غیر از پطرس، یعقوب و یوحنا کسی دیگر همراهش به خانه یایروس برود.38- وقتی به خانه یایروس رسیدند، دیدند عده ای پریشان حال، مشغول شیون و زاری هستند.
39- عیسی داخل شد و به ایشان فرمود: چرا گریه و زاری راه انداخته اید؟ دختر نمرده، خوابیده است. 40- مردم با شنیدن این سخن، خنده تلخی کرده، او را مسخره نمودند؛ ولی عیسی همه را بیرون کرد و با پدر و مادر و آن سه شاگرد، وارد اطاقی شد که دختر در آن آرامیده بود.41- عیسی دستش را گرفت و فرمود: دخترم، بلند شو! 42- آن دختر که دوازده سال بیشتر نداشت، فوری برخاست و شروع به راه رفتن کرد. 43- پدر و مادرش با دیدن این معجزه، غرق در حیرت و شگفتی شدند. عیسی با تاکید بسیار به ایشان فرمود تا ماجرا را به کسی نگویند و گفت که به دختر غذا دهند.
Powerd By Heydari From Tokyo 2005